تبليغاتX
باران
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت: 11:0 بعد از ظهر

 در ديگران مي جويي ام اما بدان اي دوست
 اينسان نمي يابي ز من حتي نشان اي دوست
 

من در تو گشتم گم مرا در خود صدا مي زن
 تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردي مكن با اين چنين آتش به جان اي دوست
 

گفتي بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردي
حالا که لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست

من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم
گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست

يا نه  تو هم  با  هر  بهانه شانه خالي كن
 از من  من اين برشانه ها بار گران اي دوست

نامهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت
بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست
 

انسان كه مي خواهد دلت با من بگو آري
 من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست


|+| نويسنده :کسرا |

خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي

تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت: 10:56 بعد از ظهر

زمانه وار اگر مي پسنديم كر و لال
 
به سنگفرش تو اين خون تازه باد حلال


مجال شكوه ندارم ولي ملالي نيست
كه دوست جان كلام من است در همه حال


قسم به تو كه دگر پاسخي نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زير سوال

 

تو فصل پنجم عمر مني و تقويمم
بشوق توست كه تكرار مي شود هر سال


ترا ز دفتر حافظ گرفته ام يعني
 
كه تا هميشه ز چشمت نمي نهم اي فال

مرا زدست تو اين جان بر لب آمده نيز
نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال

 

خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
 
بگو رسيده بيفتم به دامنت ، يا كال ؟

اگر چه نيستم آري بلور، بارفتن
مرا ولي مشكن، گاه قيمتي است سفال

بيا عبور كن از اين پل تماشايي
 
ببين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال

ببين بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشين را نكرده ام پامال


تو كيستي ؟ كه سفركردن از هوايت را
 
نمي توانم حتي به بالهاي خيال


|+| نويسنده :کسرا |

به من نگو جدايي ام قسمتي از زندگيه

تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1387 ساعت: 11:3 بعد از ظهر

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
"بايد برم" براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود

شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***

سفر هميشه قصه ی رفتنه و دلتنگيه
به من نگو جدايي ام  قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دله غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست


|+| نويسنده :کسرا |

من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است

تاريخ : جمعه 27 دی1387 ساعت: 10:9 بعد از ظهر

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است

اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
 

دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 

با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست

امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 

اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست

|+| نويسنده :کسرا |

زمستان است

تاريخ : پنجشنبه 26 دی1387 ساعت: 4:46 قبل از ظهر

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

|+| نويسنده :کسرا |

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

تاريخ : پنجشنبه 26 دی1387 ساعت: 4:44 قبل از ظهر

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

|+| نويسنده :کسرا |

5 قانون خوشبختی .....

تاريخ : چهارشنبه 4 دی1387 ساعت: 10:23 بعد از ظهر

5 قانون خوشبختي را به خاطر بسپار:

Remember the five rules to be happy:

 

1.      قلبتان را از نفرت پاك كنيد.

- free your heart from hatred.

2.      ذهنتان را از نگراني ها دور كنيد.

- free your mind from worries.

3.      ساده زندگي كنيد.

- live simply.

4.      بيشتر ببخشيد.

- give more.

5.      كمتر توقع داشته باشيد.

- expect less.

 

 

هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند.

No one can go back and make brand new start, anyone can start from new and make a brand new ending.

 

 

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، و آفتاب بدون باران  وعده نداده است.اما او توان پايداري در آن روزها ، و وعده تسلي پس از اشك و چراغ راه را داده است.

God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but he did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.

 

 

مشكلات مانند دست اندازهاي جاده اند.كمي از سرعت تان كم ميكنند، اما جاده صاف بعد از آن لذت خواهيد برد، زياد روي دست اندازها توقف نكنيد.به حركت تان ادامه دهيد!

Disappointments are like road bumps, they slow. You down a bit but you enjoy the smooth road afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on!

 

 

وقتي ناراحتيد از اين كه به چيزي كه مي خواستيد نرسيديد محكم بنشينيد و خوشحال باشيد، زيرا خداوند در فكر چيز بهتري براي شماست.

When you feel down because you didn't get what you want, just sit tight and be happy, because god has thought of something better to give you.

 

 

وقتي اتفاقي براي تان مي افتد، چه خوب و چه بد، به معنايش فكر كنيد. در پشت اتفاقات زندگي منظوري نهفته است، كه به شما ياد مي دهد چه طور بيشتر بخنديد و سخت گريه نكنيد.

When something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard.

 

 

شما نمي توانيد كسي را وادار كنيد دوستتان بدارد. اما مي توانيد به كسي تبديل شويد كه دوستش مي دارند.

You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved.

 

بهتر است غرورتان را به خاطر كسي كه دوستش داريد از دست بدهيد، تا اينكه او را به خاطر غرورتان ازدست بدهيد.

It's better to lose your pride to the one you love than to lose the one you love because of pride.

 

 

ما زمان زيادي صرف مي كنيم تا كسي را براي دوست داشتن پيدا كنيم يا خطاي كساني را كه دوست داريم بگيريم. اما چه خوب مي شد اگر اين زمان را براي بيشتر محبت كردن صرف مي كرديم.

We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with there we already love. When instead we should be spending the time to love.

 

 

هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد . جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد دوستي مانند شراب است، هرچه كهنه تر، بهتر.

Never abandon an old friend. you will never find one who can take his place. Friendship is like wine; it gets better as it grows older.   

 

 


|+| نويسنده :کسرا |

دلم برای کسی تنگ است...

تاريخ : شنبه 23 آذر1387 ساعت: 11:22 قبل از ظهر

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

 

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

 

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

 

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

 

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

 

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

 

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

 

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

 

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

 

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

 

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

 

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

 

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

 

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

 

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

 

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

 

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

 

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

 

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

 

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

 

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

 

دلم برای کسی تنگ است

 


|+| نويسنده :کسرا |

گل نازم بگو بارون بباره

تاريخ : سه شنبه 19 آذر1387 ساعت: 8:52 قبل از ظهر

گل نازم تو با من مهربان باش.

واسه چشمام پل رنگين کمان باش.

من اسير باد و بارونم شب و روز.

 عزيزم تو گل این باغ بی نام و نشون باش.

عزيزم آسمونم بی ستاره است.

دلم مثل ابر پاره پاره است.

تو تک ستاره ی آسمون منی.

تو مرحم دل هزار چاک منی.

دوباره امشب عطر تو پيچيده در باد.

امشب نفس کشيدن هم برام عمر دوباره است.

گل نازم بگو بارون بباره

که چشماتو ياد من بياره.

تماشای تو زير عطر بارون

چه با من میکنه امشب دوباره.

 گل نازم دوستت دارم


|+| نويسنده :کسرا |

مهربانی را بياموزيم...

تاريخ : جمعه 15 آذر1387 ساعت: 2:25 بعد از ظهر

مهربانی را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را می شود در خانه مهمان کرد

می شود در عصر آهن

                     - آشناتر شد

سايبان از بيد مجنون ،

                     - روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم کرد

                      می شود در معنی يک گل شناور شد

مهربانی را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعنی که باران هست

                      يعنی يک نفر آبی است 

موسم نيلوفران يعنی

                      يک نفر می آيد از آن سوی دلتنگی

می شود برخاست در باران

دست در دست نجيب مهربانی

                      می شود در کوچه های شهر جاری شد

می شود با فرصت آيينه ها آميخت

                      با نگاهی

                      با نفس های نگاهی

                      می شود سرشار -

                      - از رازی بهاری شد

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

                    چشمها را می شود پرسيد

آسمان را می شود پاشيد

می شود از چشمهايش ...

                     چشمها را می شود آموخت

می شود برخاست

می شود از چارچوب کوچک يک ميز بيرون شد

می شود دل را فراهم کرد

می شود روشنتر از اينجا و اکنون شد

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!


می شود برگشت

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

                    در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

                   در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

می شود برگشت

تا دبستان راه کوتاهی است

می شود از رد باران رفت

می شود با سادگی آميخت

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

می شود کيفی فراهم کرد

دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد

در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد

                   من بهار ديگری را دوست می دارم

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

                      جای من در زندگی خالی است

می شود برگشت

اشتياق چشم هايم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

                      جشن رويش را بيفروزيم

دوستی را می شود پرسيد

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

                      مهربانی را بياموزيم...

 


|+| نويسنده :کسرا |

که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی

تاريخ : چهارشنبه 13 آذر1387 ساعت: 1:24 بعد از ظهر

نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی

شرمسار توام ای دیده ازین گریه‌ی خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی

ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی

وای از دست تو ای شیوه‌ی عاشق‌کش جانان
که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی

مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل
که تو در حلقه‌ی زنجیر جنون گیر نکردی

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور
الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی

چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری
که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی

شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق
به خدا ملک دلی‌نیست که تسخیر نکردی

شهریار


|+| نويسنده :کسرا |

دريا و من

تاريخ : یکشنبه 3 آذر1387 ساعت: 10:31 قبل از ظهر

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
  دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است 
 

اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
  من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
 

 

 

دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
 من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 
 

با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
  دريا كه از اهالي اين روزگارنيست 
 

امشب ولي هواي جنون موج ميزند
 دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست 
 

 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
 دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست 
 

 

 

تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


|+| نويسنده :کسرا |

غم هجران تو

تاريخ : چهارشنبه 22 آبان1387 ساعت: 1:37 بعد از ظهر

 

دو چشمم، مرمرين از بارش غم بود، باور كن

و پشتم از غم هجران تو خم بود، باور كن

ميان بيت‏بيت‏شعر من بغضى نهان مى‏شد

وجودم غرق در، درياى ماتم بود، باور كن

كجايى، اى حضور مبهم زيباى فرداها

كه تفسير نگاهم واژه غم بود، باور كن

ميان موجهاى التماس و غربت و هجران

دو دستم عاشق دامان خاتم بود، باور كن

بيا ديگر كه سهراب وجودم زخمى زخميست

كه بى تو نوشدارو جرعه‏اى سم بود، باور كن

هزاران جمعه بى تو تا خدا رفتم ولى افسوس

كه در راهم صفاى همسفر كم بود، باور كن

دو چشمم، مرمرين از بارش غم بود، باور كن

و پشتم از غم هجران تو خم بود، باور كن

ميان بيت‏بيت‏شعر من بغضى نهان مى‏شد

وجودم غرق در، درياى ماتم بود، باور كن

كجايى، اى حضور مبهم زيباى فرداها

كه تفسير نگاهم واژه غم بود، باور كن

ميان موجهاى التماس و غربت و هجران

دو دستم عاشق دامان خاتم بود، باور كن

بيا ديگر كه سهراب وجودم زخمى زخميست

كه بى تو نوشدارو جرعه‏اى سم بود، باور كن

هزاران جمعه بى تو تا خدا رفتم ولى افسوس

كه در راهم صفاى همسفر كم بود، باور كن

 


|+| نويسنده :کسرا |

تنهایی را دوست دارم به خاطر...

تاريخ : چهارشنبه 22 آبان1387 ساعت: 1:34 بعد از ظهر

 

شب را دوست دارام به خاطر سكوتش

سكوت را دوست دارم به خاطر آرامشش

آرامش را دوست دارم به خاطر بودنش در تنهايي

تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق

و عشق را دوست دارم به خاطر دوست داشتن تو ...


|+| نويسنده :کسرا |

هیچ کس ...

تاريخ : جمعه 17 آبان1387 ساعت: 3:16 بعد از ظهر


|+| نويسنده :کسرا |

لحظه های بارانی

تاريخ : پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 10:51 قبل از ظهر

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام می نشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و
عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را
احساس کنم
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد
قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی
حس غریبی بود
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من
میریزد
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن
ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من
میریخت
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ،
 
عاشق تو و لحظه های بارانی

|+| نويسنده :کسرا |

باران باش چون باران

تاريخ : پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 10:43 قبل از ظهر

 

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد

که با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته

اشک می ریزد

نمی دانم چرا واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که می بارد

و اینک باران

برلبه ی احساس پنجره ام می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

و تو

چترت را در ایستگاه قطار جا بگذار

و خیس به خانه ی من بیا

همین برای من کافیست

باران باش

چون باران

برای رویاندن هفت پشت گل کافیست...


|+| نويسنده :کسرا |

و در این میان خدا تنها کسی است که همواره با ماست...

تاريخ : پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 10:41 قبل از ظهر

پاییز میگذرد و زمستان می آید 

 و ما همچنان در تلاش و تکاپو

 برای پشت سر گذاشتن قله های سبز و خاکستری زندگیمان به سر می بریم

گاه دریا را فراموش میکنیم و دل به جریان زندگی می سپاریم

 و هر حادثه را تقدیر خود می دانیم

و گاه چه زیبا در خیال خود غوطه وربر فراز زیبایی ها پرواز میکنیم

و پرواز عجب لذت خوبیست

ولی حیف... روزی ،شبی ،لحظه ای دلگیر می شویم ،

میگرییم و راهی جز خیال نمی جوییم

 اما به راستی چرا؟

 و این راه زندگیست گویی شادی و غم با هم پیمان بسته اند

 که گاه در شادترین دقایق دل می سوزد و چشم می گرید

و در این میان خدا تنها کسی است که همواره با ماست...


|+| نويسنده :کسرا |

قصه ی برگ و درخت تنها

تاريخ : پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 10:38 قبل از ظهر

 
 آخرای فصل پاییز ، یه درخت پیر و تنها

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا


یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم


آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم


وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره


به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره


با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم


ای خدا کاری بکن که، تا بهار همین جا باشم


برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت


غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت


باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟


با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه


یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون


سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون


ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید


تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید


بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه


تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه


ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد


به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد


برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود


هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...


|+| نويسنده :کسرا |

با باران می آیی

تاريخ : پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت: 10:36 قبل از ظهر

 

با خود گفتم٬ باران که ببارد می آیی٬ ولی تو نیامدی!
با خود گفتم٬ عاشق بارانی٬ آخر تو خود بارانی٬ ولی تو نیامدی!
با خود گفتم٬ شاید با باران بعدی می آیی٬
با خود گفتم٬ اینبار چشم به آسمان میدوزم٬ شاید باران ببارد٬
باران هم بارید٬ ولی تو نیامدی!
.
.
.
.
عشق بهار زیر باران خیس شد٬
چشمان بهار همرنگ باران شد٬
تنش بوی باران گرفت٬
سکوتش صدای باران گرفت٬ ولی تو نیامدی!
پشت پنجره اشک ریختم٬
سراغت را از پروانه ها گرفتم٬
نجواهای عاشقانه ام را در گوش قاصدک گفتم٬
از ستاره ها جویای احوالت شدم٬
ولی تو نیامدی!
.
.
.
.
و امشب باز باران می بارد٬ نازنینم!
می گویند باران رحمت است٬
بوقت باران٬ هر آرزویی کنی٬ اجابت است٬
من تو را از باران میخواهم٬
آخر بهار دارد میرود٬
شاید تا بهار آینده٬ دیگر باران نبارد٬
چرا نمی آیی؟
.
.
مگر دلتنگ بهار نیستی؟
مگر عطر یاسها را از یاد پرده ای؟
مگر...
.
.
.


|+| نويسنده :کسرا |

دل بیچاره من ...

تاريخ : شنبه 27 مهر1387 ساعت: 2:27 بعد از ظهر


|+| نويسنده :کسرا |

آهای زمین آهای زمون ...

تاريخ : شنبه 27 مهر1387 ساعت: 2:20 بعد از ظهر


|+| نويسنده :کسرا |

آیا آیا آیا ؟؟؟

تاريخ : شنبه 27 مهر1387 ساعت: 2:17 بعد از ظهر

 


|+| نويسنده :کسرا |

اندازه ی تنهایی من ...

تاريخ : شنبه 27 مهر1387 ساعت: 2:15 بعد از ظهر


|+| نويسنده :کسرا |

... که تا جای تو باشه !

تاريخ : شنبه 27 مهر1387 ساعت: 2:13 بعد از ظهر


|+| نويسنده :کسرا |

دلواپسی هامو بگیر از من...

تاريخ : شنبه 27 مهر1387 ساعت: 2:9 بعد از ظهر


|+| نويسنده :کسرا |

کاش عاشق بودند همه ی اهل زمین ...

تاريخ : جمعه 19 مهر1387 ساعت: 9:14 قبل از ظهر

کاش می شد که از احساس گل یاس نوشت

کاش می شد که غم باغچه را پنهان کرد.

کاش می شد دل شعمدانی ها را

پیش پیچک نشکست.

کاش آدمها هم

مثل گلها بودند

عطرشان جاری بود

روحشان مست نسیم

دلشان صاف چو آئینه ی صبح

چشمشان ژاله به هنگام وداع.

کاش ... عاشق بودند, همه ی اهل زمین.

کاش عاشق بودند...


|+| نويسنده :کسرا |

به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمي زند

تاريخ : سه شنبه 16 مهر1387 ساعت: 11:31 قبل از ظهر

در اين سراي بي كسي ، كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمي زند

يكي ز شب گرفتگان، چراغ برنمي كند
كسي به كوچه سار شب، در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

گذرگهي ست پر ستم، كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم ار سزاست
وگرنه بر درخت تر، كسي تبر نمي زند

|+| نويسنده :کسرا |

عید سعید فطر مبارک باشه

تاريخ : سه شنبه 9 مهر1387 ساعت: 2:49 بعد از ظهر

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف زین بساط که بر چیده می شود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت آن کسی است که بخشیده می شود. 


|+| نويسنده :کسرا |

برای عشق زبانی تازه پیدا کن ...

تاريخ : پنجشنبه 4 مهر1387 ساعت: 11:54 بعد از ظهر

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
 در باغ های سوخته می خوانند
با من که در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من که زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند
هر قصه یک ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یک ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنکس که پنجره ی چشم های من او را
 کهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
که فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام کبوترها
در سوگ شاخه های تکه تکه ی زیتون
وقتی که از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شکفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان که هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می کنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی که در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشک تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
 تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
ایا زبان متشرک این نیست ؟
آن زبان تازه که می گفتم ؟
ایا زبان مشترک این نیست ؟


|+| نويسنده :کسرا |

آخرین نوشته ها
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
به من نگو جدايي ام قسمتي از زندگيه
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
زمستان است
ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
5 قانون خوشبختی .....
دلم برای کسی تنگ است...
گل نازم بگو بارون بباره
مهربانی را بياموزيم...
آرشيو وبلاگ
هفته چهارم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387